حمد الله مستوفى قزوينى

99

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

گروهى دگر گوشتشان را ز تن * بريد و نهادندش اندر دهن ( 51 ) 2030 بپرسيد ، گفتا كه : « غمّاز خوار * به چشمك‌زدن عيب‌جوى آشكار » گروهى دگر را از آتش خورش * به الزام دادندى اندر خورش بپرسيد ، گفت : « آن‌كه مال يتيم * بخورد و نبودش ز حقّ ترس و بيم » گروهى دگر از بزرگى شكم * گذر كرده از دوششان بيش و كم بپرسيد ، گفتا : « رباخوارگان * كه بردندى اموال بيچارگان » 2035 گروهى دگر را زبان و دو لب * بريدند به مقراض بهر تعب بپرسيد ، گفتا كه : « اين مُفتيان * كه فتنه فگندندى اندر جهان كسانى كه سوگند خوردى دروغ * در آن جستى احوال خود را فروغ » دگر ديد مردى در او بيمناك * كه از زخم آتش نمىداشت باك بپرسيد ، گفت : « عمرو بِن عنتر است * كشنده ورا ، شيرِ حقّ ، حيدر است » 2040 چو چندى براين‌گونه مردان بديد * به سوى زنان بعد از آن بنگريد گروهى زنان ديد از پرك چشم « 1 » * بياويخته يكسر از روى خشم همىكرد هريك ز دردش فغان * ز جبريل پرسيد احوالِ آن بگفت : « آن‌كه تا بچّه‌اش شد درشت « 2 » * چه بيرون ، چه در اندرونش بكشت » گروهى دگر ديد بيش از شمار * به پستان درآويخته خوار و زار 2045 بپرسيد ، گفت : « آن‌كه با بچّه شير * نمىداد تا گريه كرد و نفير » گروهى دگر را سيه كرده رُوى * به آتش درآويخته‌شان به موى بپرسيد ، گفت : « آن‌كه فرزندْ او * ز ناپاك آورد بر نام شو » گُروهى دگر را به ناف و شكم * ستان و در « 3 » آويخته بيش و كم بپرسيد ، گفت : « آن‌كه شُو را به خويش * ندادى ره و دُور كردى ز پيش » 2050 گروهى دگر ديد كو بانگِ خر * بكرد ، انكر الصّوت ، اندر سَقَر بپرسيد ، دادش جواب اندر آن : * « سرايان سُروداند و نوحه‌گران » گروهى زن و مرد را ديد باز * كه چيزى همىآورندى « 4 » فراز

--> ( 1 ) ( ب 2041 ) . در اصل : از ترك جشم . پرك - پلك . ( فرهنگ فارسى معين ) . ( 2 ) ( ب 2043 ) . در اصل : شد درست ؛ ( مصراع دوم ) : اندرونش نكشت . ( 3 ) ( ب 2048 ) . در اصل : ستان در . ( 4 ) ( ب 2052 ) . در اصل : همىآوريدى .